تبليغاتX
آدم و حوا
آدم و حوا



درد زمان

 

صفحات الوان تقویم

فرو می ریزند  

فصل به فصل،

برگ به برگ

در آغوش زمان.

بی اختیار که سر بچرخانی

به طرفه العینی

محرم

گام می نهد

بر سراچه فرار ایام.

زمین

چه خوب می شناسد

صدای پای حسین را

و آب...

در این وقت

شرمی زمخت

جاری ست گویی

بر پیکر زلالش...

پنهان می کند خود را

در پستوی نگاه حوض.

ندای هیهات نینوا را

حس می کند

با تمام وجود.

اما صد افسوس

حسین بیش از آب،

عطش لبیک به لب داشت.

شاید

جای دریای دورنش،

زخم های پیکرش را

نشانمان داده اند.

آنچنان خیره مانده ایم

به شرم دجله و فرات

که بی آبی می بینیم

درد بزرگ حسین را.

شاید

"بی دردی" باشد این درد

در برابر دردی که وجودش را می آزرد.

شاید هم...

نمی دانم.

درد او گم شده است انگار

در پی هیاهوی رحلتش.

او که آمده بود

برای تولد دوباره آزادی

از چنگال سترگ منیت ها،

درد عظیمش تشنگی نمی توانست بود.

او که آمده بود

برای دمیدن دوباره بهار

در زمستان سرد شقاوت ها،

زخم عمیقش بی آبی نمی توانست بود.   

شاید هم...

نمی دانم.

عطر خوش نذری تکیه

هوش از سر اقاقیها برده است.

دلتنگ این حال و هوا بودم چقدر...

 

التماس دعا

   
 

دوشنبه سی ام آذر 1388 توسط ایمان |

نجوای آغاز

 

<br/><a href="http://i34.tinypic.com/2j2cl1w.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>

 

صدایی می شنوم انگار

از پستوی بی ریای کاغذ.

گویی در سایه جوهر خاطره

پهلو به پهلو می کند خود را

تا در پس خروار بغض آلود سکوت

زخم بستر نگیرد.

گوش کن

آشناست گویی

همچو صدای مرگ موج در دستان خیس ساحل.

می دانم.

شبیه زجه مادری داغدار نیست

بر سر شالیزار آرزوهای سوخته.

شبیه دلتنگی های رنگ پریده گل آفتابگردان نیست

در پی تولد دوباره صبح.

شبیه خماری بعد از ظهر شقایق نیست

بر گاهواره سبز چنار.

شبیه خود من است.

گویی آرام و کند

بر صحنه فسرده زمان

گام بر می دارم.

در کمند کوه هایی تا نوک سپید

که بی ادعا

سر خم کرده اند

تا جرعه جرعه

نور را در آغوش گیرم.

گرما را حس می کنم

و جایی را برای کاشتن.

این

خماری عصر تابستان نیست.

بامدادی دیگر در راه است.

صدایی می شنوم گویی...

تو را نمی دانم...

  

سه شنبه دوازدهم آبان 1388 توسط ایمان |

ردپا....

دیشب رویایی داشتم..

خواب دیدم به روی شن ها راه می روم و او همراه من ..

و بروی پرده ی شب..

تمام روزهای زندگی ام را می دیدم.

همانطور که به طومار گذشته ام می نگریستم ...

و روز به روز زندگی ام را می دیدم..

دو ردپا به روی پرده ظاهر شد.

یکی از آن من و دیگری از آن او.

راه ادامه یافت تا پرده ی زندگی ام به آخر رسید.

آنگاه ایستادم و به پشت سر خیره شدم..

در برخی جاها فقط یک ردپا به چشم می خورد..

از قضا

آن جای پاها

مطابق با سخت ترین روزهای زندگی ام بود.

آنگاه از او پرسیدم :

"تو به من گفتی

که در تمام ایام با من خواهی بود

و من پذیرفتم که با تو رندگی کنم.

چرا در آن لحظات دردآور مرا رها کردی ؟"

پاسخ داد :

"ترا دوست دارم

و

به تو گفتم که در تمام سفر با تو خواهم بود.

من هرگز تورا تنها نخواهم گذاشت..

نه حتی برای لحظه ای..

و من چنین نکردم.

اگر در آن روزها یک ردپا بروی شن ها دیدی..

من بودم که تو را به دوش کشیده بودم.

و آن ردپا از آن من خداست."

آری...

و من

در آن لحظات دردآور

در آغوش خدایم بودم.

  

جمعه چهاردهم بهمن 1384 توسط ایمان |